|
طنز در طنز گر چه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم/ عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
| ||
|
اگر آنگاه كه همه سرها به باد مي روند و همه نگاه هاي تقصير خيره تو را مي نگرند بتواني سر خود را نگهداري اگر آنگاه كه همه با ترديد تو را نظاره مي كنند بتواني بخود اعتماد كني و در عين حال به ترديد ها نيز بها دهي اگر بتواني منتظر بماني اما از انتظار كشيدن كسل نگردي اگر بتواني آنگاه كه در باره ات دروغ مي گويند خود تن بدروغ نيالايي و آنگاه كه بر تو تنفر مي ورزند راه بر تنفر بر بندي و در عين حال مغرور نباشي كه چقدر خوب و عاقلي. اگر بتواني رويا ببيني ولي روياها را ارباب خود نسازي. اگر بتواني بينديشي ولي صرف انديشيدن را مقصود خود قرار ندهي اگر نه دشمنانت بتوانند تو را بيازارند و نه دوستانت . اگر همه مردم برايت مهم باشند ولي نه از اندازه بيرون اگر بتواني هر دقيقه برگشت ناپذير زندگي را با دويدن مسافت شصت ثانيه اي پر كني زمين از آن توست با هر چه كه در آن است و مهمتر از همه فرزندم ! بتو مي توان گفت مرد! [ Wed 13 Jul 2011 ] [ 7:44 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
[ Thu 17 May 2012 ] [ 4:28 PM ] [ ابراهیم هاشمی ]
البته در دنيا چيزي نمي تواند قابل تقديم به مادر باشد. سه دختر بزرگ كرده و هر كدام را به خانواده معتبري شوهر داده بود. دو تاي اول را به بازاري و كارخانه دار ولي سومي رئيس يكي از ادارات را بهمسري برگزيده بود. روز مادر دامادها و دخترها به تقلا افتاده و هديه اي به فراخور تهيه مي كنند. در مجلس سور ابتدا داماد بازاري پيش رفته و انگشتري برليان تقديم مي كند و پشت سر همسرش دستبندي هديه مادر مي كند. سپس داماد كارخانه دار ساعتي نثار كرده و همسرش گل سينه اي بر لباس مادر مي زند. دختر كوچك نيز هديه اش را تقديم مي كند كه داماد كارمند جلو رفته و بوسه اي بر پيشاني مادر زن زده و زير نگاه تند پدر زن دست به سينه ايستاده و مي گويد هر چه گشتم هديه اي در شان شما نيافتم به جايش دو بيت شعر در وصفتان سرودم و شعرش را خوانده و با لبخند رضايت مادر زن فاتح ميدان مي شود! [ Sat 5 May 2012 ] [ 3:37 PM ] [ ابراهیم هاشمی ]
[ Fri 27 Apr 2012 ] [ 4:3 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
منزل بزرگ و حياط وسيع روبروي ايوان ذهن را مي گشود به فضايي سر سبز پر از الوان گوناگون. بهارش چشم نوازش مي شد با شكوفه هاي بيد مشك زردآلو و سيب گلاب و گيلاس. و تابستان پر بود از هلوهاي رنگ به رنگ و شبرنگ و آلبالو. حياط پشتي وسيع بود و پر از ماكيان.تنها دانه اي جلويشان مي ريختند و آبي و از تعداد و حال و روزشان خبر نداشتند. روزي پسر بچه اي بازيگوش به سراغشان مي رود و با كشفي بزرگ مواجه مي شود . چندين كپه تخم مرغ كه جمع كرده و دو سه سبد را كشان كشان با خود مي آورد. مادر زن ساده دل بود و به نيت خير مي خواهد از دامادش تعريف كند. پيش اقوام چون سخن دامادش بميان مي آيد در مقام تعريف مي گويد كه خروسهاي دامادم نيز تخم مي گذارند! [ Sun 15 Apr 2012 ] [ 8:29 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
![]()
[ Wed 28 Mar 2012 ] [ 4:51 PM ] [ ابراهیم هاشمی ]
![]()
قبل از افتتاح مدرسه جوانان روستا تنها با زبان مادری آشنایی داشته و چون به خدمت نظام اعزام می شدند مشکل تفاوت زبان بروز می نمود و یادگیری لغات بزحمت میسر می شد. برای رفع حاجت چند لغت را بطور ناقص می آموختند اما در صرف افعال غالبا مشکل داشتند. یکی از جوانان درشت هیکل به سمت فرمانده تیپ سواره ارتقا می یابد و با درایت و مواظبت اسبان چابک پرورش می دهد و سربازان نمونه. روزی موقع سان دیدن امیر لشگر امیر متوجه اسبان می شود و از نحوه تغذیه و مواظبت شان می پرسد. مرد که هنوز افعال را به درستی نیاموخته درمی آید که جو می خوری! علوفه می خوری! شبدر می خوری!... امیر سرخ می شود و در مقابل سیل کلمات تنها می گوید دیگر بس است کافیست! [ Fri 24 Feb 2012 ] [ 8:22 PM ] [ ابراهیم هاشمی ]
جوان بود و به اقتضای روحیه جوانی عاشق و شیدا. هنرپیشگان سینما محبوبش بودند و آرزومند دیدارشان. اما فراق را تنها می توانست با عکس شان جبران نماید. بریده عکسها را از مجلات کنده و آلبوم کرده بود و چند پوستر رنگی از محبوبانش را تابلو. دیوارهای اطاقش پر بود از عکسهای هنرپیشگان مکش مرگ ما ! بعد از خاتمه دارالمعلمین محل خدمتش را یکی از شهرهای دور افتاده تعیین می کنند. اطاقی اجاره می کند با صاحبخانه ای متشرع و اهل حلال و حرام و محرم و نا محرم. تابلو ها را همانگونه بر دیوار اطاق کرایه ای نصب می کند و عصر چون خسته و کوفته از مدرسه باز می گردد با سیر در فیلمها و هنر پیشگانش روح خود را جلا می دهد. اطاقش را امن می دانست و هیچگاه نمی پنداشت غریبه ای داخل شود و آن صحنه ها را ببیند که روز عیدی صاحبخانه ناغافل با ظرفی شیرینی و میوه داخل می شود. جوان خود را می بازد اما زود بخوی آموزگاری کنترل اوضاع را در دست گرفته و شروع به معرفی زیبارویان می کند که این دختر دایی ماست و ساکن ینگه دنیا و این دیگری دختر عمه و آلمان نشین است و آن یکی نیز دختر عمو و همسایه ملکه الیزابت و تا به آخر همه را یک به یک قوم و خویش می خواند. صاحبخانه مرد با فضیلتی بود هیچگاه خطای جوان را برویش نمی آورد. [ Wed 15 Feb 2012 ] [ 10:47 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
[ Tue 17 Jan 2012 ] [ 7:38 AM ] [ ابراهیم هاشمی ]
پسر را براي تحصيل به سوئيس فرستاده بودند و خانواده در انتظار بازگشت مايه افتخارشان روزشماري مي كرد. غافل از اينكه فرزند نازپرورده نه تنها ره به جايي نبرده با افراد مادون خود نشست و برخاست كرده و گرفتار انواع ناملايمات گرديده و كم كم در سراشيب سقوط مال باخته و آواره كوي و برزن گرديده. مسافري از آشنايان بر سبيل اتفاق شبي در حال قدم زدن جواني را به نظر آشنايي گوشه خيابان مي بيند و چون كنجكاو مي شود و از نامش مي پرسد همه چيز دستگيرش مي شود و پدر را اشارت داده و به يافتن فرزند نويد مي دهد. به زحمت پسر را سوار هواپيما كرده و به ايران مي آورد و تحويل خانواده مي دهد. اما فرزندي كه هيچ از گذشته نشاني نداشت و افيون خاطراتش را زدوده بود. مادر چه زجري مي كشد وقتي فرزند نمي شناسدش! [ Wed 4 Jan 2012 ] [ 4:56 PM ] [ ابراهیم هاشمی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||