<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>طنز در طنز</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/</link>
<description>خاطرات شخصی طنز و واقعی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 03 Jul 2009 10:38:29 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;IMG src=&quot;http://preetamrai.com/weblog/images/funny_lion.jpg&quot;&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Jul 2009 10:38:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چاپ دوم آگهی ترحیم</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>دبیر جدیدی آمده بود با قیافه ای ویژه و روشی منحصر بفرد در تدریس &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 13:01:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیوانگی</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;IMG src=&quot;http://onebrowncowcompany.com/jamBlog1/wp-content/uploads/2009/02/funny_cows26-300x290.jpg&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرامش محیط توسط گاوی دیوانه بر هم خورده بود . حیوان دچار جنون گاوی شده بود و کسی حریفش نبود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صاحبش آدم شری بود و اهالی توان مقابله و خواهش سر بریدنش را نداشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناگزیر تا گاو وارد کوچه می شد همه فرار می کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی صاحب گله گاو دیوانه را با چند گاو دیگر به ابگیر می برد. بچه ها مشغول آبتنی بودند تا از دور مشاهده می کنند همگی بالای درخت مخفی می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پوستین یکی از بچه ها به درختی آویزان بود. گاو دیوانه تا چشمش به آن می افتد بنای ناسازگاری گذاشته و رم می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی جلودارش نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناچار با چند گلوله خلاصش می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از آن رفت و آمد در کوچه ها برقرار می شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Jun 2009 09:47:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواستگار عجول</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=296 alt=&quot;Marriage Secrets&quot; src=&quot;http://www.ahajokes.com/funpages/mrge01.gif&quot; width=329&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواستگاران محترم درب خانه را از پاشنه کنده بودند و رفت و آمد آشنا و غریبه به منزل ادامه داشت و طبیعی بود که هر خانواده دختر دم بخت دار انتظار چنین روزی را بکشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روند ادامه داشت تا اینکه با رسیدن ایام محرم رفت و آمدها قطع می شود و دل پر آشوبشان کمی آرام می گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح روز دهم  محرم که از همه جا صدای عزا و نوحه خوانی بلند بود یکباره زنگ در بصدا در می آید.در آن تاریک روشن هوا جوانی پدر خانواده را دم در فرا می خواند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد با جوانی روبرو می شود که خود را با نام معرفی و شروع به پرسش از وضعیت خانوادگی و در آمد و مال واموال مرد می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد بگمانش که برای تحقیق و گزینش فرزند خانواده آمده اند سوالات را بدرستی پاسخ می گوید. اما کم کم از سوالات خصوصی جوان مضطرب می شود و منظور  از این پرسش ها را در نمی یابد که با تقاضای ازدواج جوان با دخترش در جلوی درب غافلگیر می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد هاج و واج می ماند .از این اتفاق غریب و مواجهه با جوانی تنها و نا آشنا که صبح زود محرم را برای عمل خیر برگزیده و نتوانسته تا پایان ماه محرم صبر کند خواب از سر پدر دل نگران آینده دخترش می پراند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بزحمت جوان سمج را راضی می کند که تاپایان عزاداری صبر کند وبا قرار قبلی  با خانواده مشرف شوند. و شرحی از رسوم خواستگاری بیان می دارد و جوان را به حفظ سنن ترغیب می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از رفتن جوان پدر دلشکسته دست بدعا برمی دارد و از این خیل ریز و درشت خواستگاران به پروردگارپناه می برد ومخصوصا این آخری که با  اعمال عجیبش غصه اش را افزون می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دعای پدر در فرج را گشوده و قرارشان با جوان تودیع نمی شود و همسری لایق برای دختر پیدا می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بالاخره جوانی که صبح روز عزا را برای خواستگاری مغتنم می شمرد چگونه همسری خواهد یافت؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Jun 2009 12:37:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دموکراسی دیرپا</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://blogfa.com/Desktop/&lt;a%20href=&quot; target=_blank 14a17fb7a09106.jpg.php? gallery mytasvir.com http:&gt;&lt;IMG alt=&quot;MyTasvir.com-Free Image Hosting&quot; src=&quot;http://mytasvir.com/photo/gallery/14a17fb7a09106.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر سال اهالی روز اول عید جمع شده و طی یک رای گیری متمدنانه کدخدا و میرآب و پیشکار و دیگر صاحب منصبان را برای سال آتی انتخاب کرده و مقامشان را تحویل داده و سال نو را به خوبی و خوشی آغاز می کردند و این همه پرسی با آزادی و بدون در نظر گرفتن حب و بغض شخصی صورت می گرفت و تنها آبادانی ولایت و لیاقت افرادی که بر می گزیدند مد نظر بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرزندانی نیز که این صحنه ها را می دیدند به اصول دموکراسی متمایل می شدند و طبعا در منزل پیروی والدین را سخت تر می کردند و کمتر فرمان می بردند. از جمله دختری که هر روز غذای مدرسه اش را خود آماده می کرد و غذای دلخواهش را به همراه می برد و البته این غذای کودکانه مایه سرافکندگی والدین بود اما کو گوش شنوا.پدر سرکوفت می زد که با این غذا حتما همسر مرد فقیری خواهد شد. اما دختر آزادی را پاس می داشت و خرافات را هیچ می شمرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالها بعد همسر یکی از افسران نامی و شجاع و متمول مملکت می شود و فرزندانش پزشکانی متبحر و از فواید آن غذای کودکانه اینکه بر سر سفره رنگینش همیشه حسرت آن غذا بود!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 May 2009 09:52:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصادف میمون</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=207 alt=&quot;Antarctica adventure travel, Antarctica educational cruises, Antarctica eco travel, Antarctica expedition cruises, Antarctica luxury trips&quot; src=&quot;http://www.expeditions.com/images/expedition/expedition_123_44.jpg&quot; width=687 border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر عمو نازنین بود و همه دوستش داشتند. علاوه بر نسبت فامیلی بزرگ شدن در یک محیط بهم دلبسته شان کرده بود و دوری از هم برایشان ناگوار بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون بخدمت اعزام می شود محل خدمتش بفاصله ای دور از مشهد تعیین و دیدارش تا مدتها میسر نمی شود. لذا عموزاده ها از فرصت زیارت مشهد سود جسته و به دیدارش می شتابند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از آن سو پسر عمو نیز پی شان می گردد و این جستجوی دو سویه تنها حاصلی که دارد اینکه هیچگاه موفق به یافتن هم نمی شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اینکه روز آخر جهت تماس تلفنی مراجعه می کنند و پشت باجه تلفنی منتظر می مانند که سربازی مشغول صحبت است و تنها پشت سرش پیداست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلشان پر از آشوب و نگران دیر شدن استکه به محض خروج سرباز به باجه هجوم می برند و ناگاه در کمال ناباوری با پسر عمو مواجه می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره در آن نقطه غریب و لحظه آخر همدیگر را می یابند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 May 2009 13:59:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طنز نویس معاصر terry deary</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=564 src=&quot;http://10000115.tbpcontrol.co.uk/TBP.Control/ShopImages/10000115/Terry%20Deary.JPG&quot; width=490&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=LLa8kpKScLM&quot; target=_blank&gt;بازدید اوباما از مسجد استانبول&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 May 2009 15:13:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معلم فداکار</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;IMG src=&quot;http://www.dvdtown.com/images/displayimage.php?id=5257&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=LhJQj70Q9Ic&quot; target=_blank&gt;هایدی همچنان خاطره انگیز است.&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معلم سخت گیری بود. شاگرد پروفسور هشترودی و بکار آموزگاری دل بسته. عاشق آموزگاری بود. شاگرد باید درسش را می آموخت و این هیچ شوخی بردار نبود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام ساعت کلاس پر بود از درس و پرسش و حل تمرین.و لحظه ای را بهدر نمی داد.از ابتدای سال تا انتها تنها غافلگیرانه یک جلسه را به مرور دفاتر تمرین دانش آموزان اختصاص می داد و تنبیه و جریمه سختی در انتظار متخلفان بود. این عمل باعث می شد که شاگردان همواره تمرینات را حل کنند و از آن ساعت شوم واهمه داشته باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر نیز همیشه تمرینات را بطور کامل انجام می داد و چون در ابتدای ردیف اول می نشست همواره خطر بیخ گلویش بود .لذا دفترش همیشه پر و پیمان بود. تا اینکه در آن روز بخصوص معلم یکباره وارد کلاس شده و بی مقدمه دفتر پسر را بدست گرفته و تند ورق می زند و او سالم از خطر می جهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نفر کناری را بپای تخته سیاه می خواند  و نفر سومی پنجاه بار جریمه و لگدی نوش جان می کند و همینطور تا آخر کلاس کسی از کتک و جریمه جان سالم بدر نمی برد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از اتمام کلاس چون محاسبه می کنند تا جلسه بعد که بایستی جرایم را تحویل دهند چنانکه شبانه روز نیز بنویسند بزحمت تمام می شود لذا تنها فردی که از خطر جسته بود نیز ناچار به مشارکت در نوشتن جریمه دوستان می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد بزرگی بود که معلمی را بر تمام افتخارات زندگی برتری داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Apr 2009 14:20:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ارث پدری</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;La Rose des vents Monaco&quot; src=&quot;http://www.larosedesventsmonaco.com/img/img1.jpg&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمین ارث پدری بود .فرزندش هر از گاهی محصولی از آن برداشت می کرد تا اینکه تصمیم به آبادانی آن گرفته و یک چهارم زمین را به داماد می فروشند و ربع دیگر را به فرزند بخشیده و آبادش می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با توسعه شهر زمین داخل محدوده شهر و کنار بزرگراه واقع می شود. چند سالی با زحمات نوه بزرگش محصولی برداشته و سبزی و سرزندگی آن حفظ می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از فوتش فرزند تصمیم می گیرد تکلیف زمین را مشخص کند. داماد خود را مالک ربع زمین می دانست . دختر خود را وارث و پسر علاوه بر بخشش مادر وارث نیز بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر فورا زمین را تقسیم و قطعات مرغوب را به خود اختصاص می دهد و برای دامادشان تنها سهم وارث تعیین می کند و قطعات نامرغوب.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این تقسیم ناعادلانه جدایی بینشان می اندازد و هر یک دیگری را مسئول زیانکاری خود می داند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها نوه بزرگ که سالیان زحمت زمین را کشیده بود فراموش می شود و هیچگاه بهره ای نمی برد !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Apr 2009 14:24:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرقت در 60 ثانیه</title>
<link>http://freelast.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;A class=image title=&quot;David Coulthard 2007.jpg&quot; href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/File:David_Coulthard_2007.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.koreanmovie.com/upfile/photo_photo/simg/photo9443.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بانک مورد حمله سارق مسلح واقع می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند تیر هوایی شلیک و با تهدید گاو صندوق را خالی کرده و در مدتی کوتاه از بانک خارج می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارمندان و مشتریان از ترس قادر به هیچ عکس العملی نمی شوند. تا سارق با ساک پول از بانک خارج می شود مامور شهرداری  که در آن حوالی مشغول کار بود به رویش پریده و بر زمینش میزند و تحویلدار زود پریده و ساک پول را برمی دارد و در را پشت سرش قفل می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما سارق بلند  می شود و با شلیک چند گلوله مردم را متفرق می کند و چون در بانک  را بسته می یابد فرار می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمل تحویلدار را بصورت گزارشی شجاعانه مخابره و از مرکز برایش بیست تومان جایزه تعیین می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; یکی از همکاران زبل که دل خوشی از خود نمایی همکارش نداشت در خبر جایزه دستکاری کرده و یک صفر به مبلغ اضافه می کند و همکاران به تصور مبلغ هنگفت تقاضای سور می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رستوران مجللی در نظر گرفته و همگی مهمان می شوند. صورت حساب نوزده تومان می شود .همکار زبل به یک تومان باقی نیز رحم نکرده و تقاضای بستنی می کند.تحویلدار شجاع نیز به پشتوانه جایزه موهوم خم به ابرو نیاورده و از جیب مبارک همه را می پردازد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اینکه جایزه به حسابش واریز می شود و نقشه زیرکانه همکارش آشکار می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن شجاعت کاذب نه تنها حاصلی نمی آورد بلکه تحمیلی بر مخارج دیگر نیز می شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Mar 2009 12:40:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freelast&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>freelast</dc:creator>
<guid>http://freelast.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
